به گزارش حیات به نقل از ایرنا، وقتی به خیابانهای قزوین نگاه میکنم، دیگر شهرِ آشنایی که میشناختم را نمیبینم. شهر برای من، مجموعهای از خیابانها و ساختمانها نیست؛ یک قرارداد اجتماعی است که در آن، پیادهرو محل عبور است، پارک محلِ آسایش و میدانِ شهر، کانونِ نظمِ عمومی اما گویی این قرارداد جلوی چشمانم در حال پاره شدن است.
تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود و من، بیهدف به بیرون خیره شده بودم، پشت درختچههای کنار عابر پیاده، دودی غلیظ به هوا بلند میشد، در ابتدا، ذهنم آن را با یک آتشسوزی کوچک یا سوزاندن ضایعات اشتباه گرفت اما چند ثانیه بعد، انسانی از پشت درختچهها بیرون آمد؛ نحیف و تکیده، با میلهای نازک در دست که در بالای آن، تکه مواد مخدری چسبیده بود.
او حتی از حضور مردم هم نمیهراسید؛ با آرامشی که از فرط وابستگی، دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، دنبال تکه چوبی میگشت تا آتش کوچکِ خود را زنده نگه دارد، آن صحنه، مثل زخمی بر تن شهر بود؛ نمایشی که در میانه روز و در پرترددترین نقطه شهر، بیهیچ پردهپوشی اجرا میشد، آن روز گذشت اما تصویر آن مرد و دودی که از میان درختچهها به آسمان شهر میرفت، در ذهن من حک شد؛ انگار این اولین پرده از یک نمایشنامه تراژیک بود که من ناخواسته به تماشایش نشسته بودم.
چند روز بعد، داستان در نقطهای دیگر شهر تکرار شد، این بار مسیرم از کنار پارک مشاهیر میگذشت؛ همان جایی که روبروی سازمان شهرداری قرار دارد و قاعدتا باید نماد فرهنگ و هویت شهری باشد، پیادهرو دقیقا به دیوار کوتاه پارک چسبیده است، همین که به نزدیکی دیوار رسیدم، بوی تندی به مشامم خورد؛ بوی غلیظ و سنگینی که چنان در فضا پیچیده بود که انگار هوا را مسموم کرده است.
نفس کشیدن سخت شد، به دوست همراهم گفتم این چه بویی است؟ حالم دارد به هم میخورد، نگاهی به داخل پارک انداخت، کمی مکث کرد و با لحنی که بوی عادیشدن فاجعه را میداد، گفت: بوی گل است، نگاه کن، آنجا را ببین؛ نگاهم را که چرخاندم، جوانانی را دیدم که بیپروا، انگار که در حال انجام یک کار معمولیِ روزمره باشند، مشغول استفاده از مواد بودند، این صحنه برای من، پرده دوم این تراژدی بود، اینجا دیگر بحث تنهایی یک معتاد در حاشیه نیست؛ اینجا بحث نسلی است که به شکل فاجعهباری در حال عادیسازی انحراف است.
دیدن جوانانی که در پیادهروی اصلی شهر در حال مصرف هستند، یعنی ما به مرحلهای از آنومی یا بیهنجاری کامل رسیدهایم که نظارت اجتماعی، شرم جمعی و هیچ ترسی از قانون، مانع علنیشدن آن نمیشود.
پرده سوم، کنار میدان سرداران قزوین منتظر تاکسی ایستاده بودم، یک خودروی هایما سفید، شیک و تمیز، گوشهای پارک کرده بود، راننده زنی بود که انگار منتظر کسی است، چند دقیقه نگذشت که خودروی دیگری کنارش ایستاد، حرکاتشان هماهنگ، سریع و کاملا تمرینشده بود، زن راننده پاکت کوچکی را رد و بدل کرد و در عرض چند ثانیه، گاز داد و دور شد.
هیچکس متوقف نشد، هیچکس فریاد نزد، این معامله، آنقدر سریع و تمیز انجام شد که انگار در یک بازار عادی، جنس معمولی خرید و فروش شده است، این تصویر، پرده نهایی این روایت چند روزه بود؛ نمایشی از اینکه اعتیاد دیگر فقط محدود به حاشیهنشینان و کارتنخوابها نیست؛ اعتیاد، به اقتصاد شهر نفوذ کرده، این هایمای سفید، نماد یک اقتصاد زیرزمینی نوین بود که در آن، سوداگری، حرفهایتر، مدرنتر و سازمانیافتهتر از همیشه در حال گردش است.
این روایتهای کوتاه که تنها گوشهای از زیست روزمره ما در قزوین است، وقتی با اعداد و ارقام رسمی ترکیب میشوند، هشداری را به صدا در میآورند که دیگر نمیتوان با گزارشهای معمولی از آن گذشت؛ صحبت از ۸۰ هزار انسان درگیر اعتیاد در استان است که با لحاظ ضریب تاثیرگذاری خانوادگی، زندگی دستکم ۲۵۰ هزار نفر از شهروندانِ ما را تحتتاثیر قرار داده است.
از منظرِ جامعهشناسی، وقتی یکچهارم جمعیتِ یک استان با پدیدهای درگیرند، یعنی این معضل، دیگر یک آسیب اجتماعی در حاشیه نیست بلکه به ساختار اجتماعی تبدیل شده و ما با ارتشی از دردمندانی روبرو هستیم که هر روز در شهر تردد میکنند، در مدارس درس میخوانند و در محیطهای کاری حاضر میشوند، در حالی که زیر بار روانی این معضل، به تدریج در حال فروپاشی هستند، اینکه ۱۹ درصد از مددجویان کمیته امداد را درگیران اعتیاد تشکیل میدهند، نشاندهنده یک تله فقر بیپایان است.
اعتیاد، خانوادهها را به فقر میکشاند و فقر، راه را برای تداوم اعتیاد باز میکند، ما در حال بازتولید یک چرخه شوم هستیم که در آن، نهادهای حمایتی، به جای ریشهکنی بحران، صرفا به مدیریت بحران اکتفا میکنند.
وضعیت زندانها نیز تصویر تاریکتری از این ماجرا ارایه میدهد، حضور ۲۶ درصد از زندانیان استان در جرایم مرتبط با مواد، نشان دهنده آن است که افرادی که با برچسب معتاد وارد زندان میشود، پس از آزادی، با چنان انزوای اجتماعی و اقتصادیای روبرو میشود که بازگشت به چرخه جرم، برایش نه یک انتخاب بلکه یک ضرورت بقا میشود.
صحنههای خیابان ولیعصر و میدان سرداران همچنان پابرجا هستند چون ساختار اقتصادی سوداگران دستنخورده باقی مانده، ما با برخوردهایِ ضربتی و مقطعی، در حال جابهجا کردن صورت مساله هستیم، نه حل آن، بحرانی که ما با آن روبرو هستیم، بحران همبستگی است.
از منظر دورکیم، وقتی جامعهای درگیر آنومی میشود، هنجارهای پیشین فرو میپاشند و فرد، ارتباط خود را با کل جامعه از دست میدهد، وقتی من در پیادهراه، بوی مواد را حس میکنم و با بیتفاوتی میگذرم، یا وقتی میبینم جوانی در پارک، آیندهاش را دود میکند و هیچ واکنشی نشان نمیدهم، یعنی پیوند من با آن جوان و با آن شهر، گسسته است و ما دیگر یک جامعه نیستیم؛ ما مجموعهای از افراد هستیم که در کنار هم زندگی میکنیم اما هیچ مسوولیت مشترکی برای حفظ سلامت آن احساس نمیکنیم.
این انزوا و بیتفاوتی، بهترین بستر برای رشد اعتیاد است، شهروند عادی، معتاد را یک "دیگری طرد شده" میبیند که ربطی به زندگی او ندارد اما واقعیت این است که اعتیاد، مانند یک بیماری واگیردار اجتماعی، تمام لایههای شهر را درگیر میکند، از ناامنی روانی گرفته تا کاهش بهرهوری نیروی کار و افزایش فشارهای اقتصادی بر دوش دولت و جامعه.
کلام آخر:
برای برونرفت از این وضعیت، باید نگاه خود را به شهر تغییر دهیم؛ شهر، نباید فقط یک صحنه برای نمایش قدرت یا محل تراکم جمعیت باشد؛ شهر بایستی به یک فضای زیستپذیر تبدیل شود، ما نیازمند احیای حس تعلق به مکان هستیم، این یعنی شهرداری، نیروی انتظامی، دانشگاههای علوم پزشکی، نهادهای آموزشی و سازمانهای مردمنهاد، باید از اتاقهای فکر ایزوله خارج شوند و به کف خیابان بیایند.
منظور از حضور در خیابان، گشتهای امنیتی نیست؛ منظور، حضور فعال اجتماعی است، باید برای هر محله و هر فضای عمومی، یک برنامه عملیاتی داشت، میدان سرداران یا پارک مشاهیر، نه با نگهبان بلکه با مشارکت مدنی اَمن میشوند، وقتی شهروند احساس کند که این پارک متعلق به اوست و فرزندش در آن قدم میزند، خود به اولین ناظر فعال تبدیل میشود اما تا زمانی که ما این فضاهای عمومی را به دست بیگانگان (سوداگران و مصرفکنندگان) سپردهایم، جامعه در لاک دفاعی و انزوای خود باقی میماند.
در نهایت، اعتیاد در قزوین یک آینه است؛ آینهای که چهره واقعی بحرانهای ساختاری ما را نشان میدهد، ما نمیتوانیم با شکستن این آینه، بحران را حل کنیم، باید به این تصویر دردناک خیره شد و پذیرفت که وقتی دود از قلب شهر بلند میشود، یعنی ریههای اجتماعی ما در حال خفگی هستند، باید رویکرد امنیتمحور صرف را با رویکرد سلامتمحور اجتماعی جایگزین کنیم اما تا زمانی که ما این فضاهایِ عمومی را به دست بیگانگان (سوداگران و مصرفکنندگان) سپردهایم، جامعه در لاک دفاعی و انزوای خود باقی میماند.
انتهای پیام//
نظر شما